حالم خیلی بد است. به زور خودم را میکشم تا سرکار و بعدش هم منزل پدری. خوابم نمیبرد. غذا نمیخورم. فکر کنم کم کم بمیرم شاید هم مرده ام و دارم تجزیه میشوم.
[ یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۵ ] [ 8:38 ] [ ] [ ]
برچسب: نویسنده: یگانه شاکری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:06
سلام جوجه ی 6 سانتیه من
دیشب با بابایی رفتیم سونو و دیدیمت. چشماش پر از ذوق بود. باورت میشه داشتم به خودم میبالیدم برای داشتنش.
برچسب: نویسنده: یگانه شاکری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:06
کسی که میگویند 175 گرم است اما خوب معلوم است دختر است و عشق مادرش. بی شک تو قرار است دوست داشتنی ترین چیز این دنیا باشی.
برچسب: نویسنده: یگانه شاکری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:06
آخرش هم شکست این بغض چندساله
آخرش هم تلفن به صدا درآمد
پ ن: هفته پیش با نیاز زندگی حرفیدم. سه نفره شدن گریه اش را شدیدتر کرد که اینهمه دیر چرا فهمیده. فکر کنم صلح کردیم.
برچسب: نویسنده: یگانه شاکری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:06
ولی می دانم آنقدر لطیف هست که دل آدم بخواهدش.
برچسب: نویسنده: یگانه شاکری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:06
برچسب: نویسنده: یگانه شاکری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:06
هفته ی پیش، هفته ی خیلی خوبی بود. پنج شنبه 31/1/96 رفتیم آقابزرگ و کلی خریدهای ریز و تقریبا درشت کردیم. جمعه هم رفتیم خیابون بهار و باز هم خورده ریز خریدیم. حضور تو دارد پررنگ می شود در کنار ما. دیوارهای اتاق هم که گچ شد حالا می ماند آن رنگ صورتی ملیح که قرار است لباس این دیوارها شود.
دوم اردیبهشت هم که هفتمین سالگرد عقدمان بود که این بار دو و نصفی نفرانه برگزار شدسوم اردیبهشت، یک شنبه ای که گذشت شاید بهترین یک شنبه بود از این جهت که برای اولین بار سکسکه کردی. خنده مان گرفته بود. اما تو برای خودت اون توو سکسکه می کردی و بالا پایین می رفتی.
دوستت دارم بیشتر از پیش.
برچسب: نویسنده: یگانه شاکری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:06
اسمش را تنبلی میگذاری یا سنگینی حق داری غر بزنی چون خیلی وقت است ننوشته ام. از 23 خرداد که سه شنبه بود به خاطر توی فینقیلی دیگه سرکار تعطیل شد و الان افتاده ایم با پدر جانت روی دور شمارش معکوس. هر شب در موردت حرف میزنیم هر شب تصورت می کنیم هر شب بیشتر ذوق زده ایم. درد هم هست نفس تنگی هم هست اما ذوق چیز دیگریست. دیروز ست کالسکه را هم گرفتیم. اسمت را هم روی لباس بیمارستانت چاپ کردیم. اتاق هم آخراشه. من این کسط اما هنوز از زایمان میترسم و هی خودم را میزنم به اون راه نرفته. تو خیلی ناقلایی که روز تولد پدرت می آیی. دختر هم انقدر بابایی؟؟؟
برچسب: نویسنده: یگانه شاکری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:06
هر روز به تاریخ آمدنت نزدیک تر می شوم. استرس پشت استرس و شوق قطار قطار ... .دیروز دیوارکوب اتاقت را هم گرفتیم. امروز هم کارگر آمد و دیوارها راشست. همه چیز آماده می شود جز من که نمیخواهم ازم جدا شوی. ذوق آمدنت از یکسو و بغض رفتنت از بطنم از سوی دیگر. آخ که چقدر عزیزی تو.
[ شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ ] [ 0:57 ] [ ] [ ]
برچسب: نویسنده: یگانه شاکری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:06